ســــلام
|
آیا تا به حال به کودکان نگریسته اید در حالیکه به بازی "چرخ چرخ" مشغولند؟ و یا به صدای باران گوش فرا داده اید، آن زمان که قطراتش به زمین برخورد می کند؟ تا بحال بدنبال پروانه ای دویده اید، آن زمان که نامنظم و بی هدف به چپ و راست پرواز می کند؟ یا به خورشید رنگ پریده خیره گشته اید، آن زمان که در مغرب فرو می رود؟
کمی آرام تر حرکت کنید اینقدر تند و سریع به رقص درنیایید
موسیقی دیری نخواهد پائید
آیا تا بحال به کودک خود گفته اید، "فردا این کار را خواهیم کرد" و آنچنان شتابان بوده اید
آیا هرگز به کسی تلفن زده اید فقط به این خاطر که به او بگویید: دوست من، سلام؟
حال کمی سرعت خود را کم کنید... کمتر شتاب کنید. موسیقی دیری نخواهد پایید.
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید، زندگی که یک مسابقه دو نیست! پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.... |
||
|
™
نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 9:8 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد آنجا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهــــــایی
رقصم گرفته بود پیرانه سر ، دیوانه وار تنها تنهـــــــا تنها رقصیدم... * فایل صوتی (سهیل نفیسی) |
||
|
™
نوشته شده در جمعه 3 آبان1387ساعت 13:41 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
صبورا! تپه اي ســكوت ، نصيب دور دست مي كني گنج ِ پنهاني نصيب خاك. .سـكوت و سايه نصيب دشت ميكني سيب و سايه نصيب باغ .گريهء كودكان و زخم آدمي فقر دشت و راه هاي بي نشان ، نصيب من. رحيما! چه دوست تَـرَم مي داري! هيوا مسيح(شباني كه دست هاي خدا را مي شست) بيوگرافي در ادامه مطلب... |
||
|
™
نوشته شده در چهارشنبه 21 شهریور1386ساعت 11:38 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
میان جان دو انسان چنین به هم نزدیک چقدر فاصــله؟ آخر چقدر فاصله؟ آه چقدر ماندن در هالهء تبسم و شــرم؟ چقــدر بودن در پرده ســکوت و نگاه؟ . چقــــدر دوری از آفتاب آن لبخـــــند چقدر محروم از سایه سار آن گیسو چقــــدر باید ســـر کرد بی نوازش او چقدر؟ . چقدر...؟چقدر؟ به اصطکاک دل و سنگ گوش دادن ها به حکــم مبهـــم تقــدیر سر نهادن ها . بشر چقدر به درمان عشق درماندست؟ مگر چقدر ازین عمـــر بی ثمر ماندست؟
مگر چه کاری خوشتر ز دوست داشتن است؟ مگر که عشق گناهی برای مرد و زن اســت؟
چقدر باید بر این گــــناه تاوان داد؟ چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟
چقدر پرسه زدن در خیال ، با اندوه؟ چقدر صبــر ، چه صبری به سهمگینی ِ کوه؟
چقدر سرخ شدن زیر تازیانهء شوق؟ چقدر بی تو نشستن درین سکوت و ستوه؟ . چقدر بی تو به دنبال خویش گردیدن؟ کویر حوصله را با تو در نَوَردیدن؟ . میان جان دو عاشق چنین بهم نزدیک چقدر باید مشــــتاق ماند و ماند صبور چقــــدر باید نزدیک بود و از هــم دور چقـــدر؟ چقـــــــــدر؟ |
||
|
™
نوشته شده در شنبه 6 مرداد1386ساعت 18:37 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
باز باران بی ترانه
باز باران با تمام بی کسی های شبانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آید صدای چک چک غم باز ماتم من به پشت شیشه تنهایی افتاده
نمی دانم ، نمی فهمم کجای قطره های بی کسی زیباست نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
که آن کودک که زیر ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زیباست نمی فهمم کجای اشک یک بابا
که سقفی از گِل و آهن به زور چکمه باران به روی همسرو پروانه های مرده اش آرام باریده کجایش بوی عشق و عاشقی دارد نمی دانم نمی دانم چرا مردم نمی دانند
که باران عشق تنها نیست صدای ممتدش در امتداد رنج این دلهاست کجای مرگ ما زیباست نمی فهمم یاد آرم روز باران را یاد آرم مادرم در کنج باران مرد کودکی ده ساله بودم می دویدم زیر باران ، از برای نان مادرم افتاد
مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گِل های خیابان بود نمی دانم کجــــای این لجـــــن زیباست بشنو از من کودک من پیش چشم مرد فردا که باران هست زیبا از برای مردم زیبای بالا دست و آن باران که عشق دارد فقط جاریست برای عاشقان مست و باران من و تو درد و غم دارد
خدا هم خوب می داند که این عدل زمینی ، عدل کم دارد |
||
|
™
نوشته شده در پنجشنبه 14 تیر1386ساعت 15:13 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
آن زمان که ســخنی را به آهستگی بر زبان آوردی و پنداشتی کســی توان شـــــنیدن آن را نیست.....به خاطر بسپار دوست من ، خــــدا می تواند ! آن زمان که به پنهان کاری دست زدی و پنداشتی کسی را توان دیدن آن نیست...... به خاطـــر بسپار دوست من ، خــــدا می تواند ! آن زمان که حس کردی انسانی بی ارزش ، ناپاک و دوست نداشـتنی هستی......به خاطــــــر بسپار دوست من ، خـــــدا می تواند ! آن زمان که به واسطه ء زشتی عملت شرمسار شدی و پنداشتی نا بخشودنی هستی...... به خاطر بسپار دوست من ، خــــدا می تواند ! و در آن زمان که پنداشـــتی هیچکس نمی تواند خود واقعـی تو را ببیند و دوســـت بدارد......به خاطر بسپار دوست من ، خــــدا می تواند ! مي تونيد به ادامه مطلب هم سر بزنيد . . . |
||
|
™
نوشته شده در شنبه 5 خرداد1386ساعت 10:19 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
|||||
|
™
نوشته شده در دوشنبه 27 فروردین1386ساعت 18:8 توسط َِِApAdAnA
|
|
|||||
|
آهــــــاي با تو هستم؟....... صدايم را ميشنوي؟........ آهاي آن هايي كه به او نــــزديك تريد....... آهاي انفـــاس مهربان.... آهاي ارواح آسمان..... به خــــــــدا بگوئــيد دنيا را نگه دارد...... مي خواهم پيـــــاده شـوم
|
||
|
™
نوشته شده در پنجشنبه 17 اسفند1385ساعت 15:13 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
روزت را درياب با آن مدارا كن... اين روز از آنِ توست بيست و چهـــــار ساعتِ كامل به قدر كفايت ، فرصت هست تا روزي بزرگ شود مگذار هم در پگاه ، فرو پژمرد... فایل صوتی(احمـــد شاملو) (احمد شاملو)
|
||
|
™
نوشته شده در سه شنبه 24 بهمن1385ساعت 0:46 توسط َِِApAdAnA
|
|
||
|
سر انجــــام اين بشــــر را ، اين زمان ، انديشـــناكم ، سخت بيش از پيش . كه مي لرزم به خود از وحشــــت اين ياد . نه مي بينـــــد ، نه مي خوانــــد ، نه مي انديشــــد ، اين ناســـازگار ، اي داد ! نه آگاهش تواني كرد ، با زاري ، نه بيدارش توانم كرد ، با فرياد ، نمي داند ، بر اين جمعيت انبـــوه و اين پيــــكار روز افزون كه ره گم مي كند در خون ، از اين پس ماتم نان مي كنـــد بيداد ! نمي داند ، زميني را كه با خــــون آبياري مي كند ، گـــندم نخواهد داد ! ! ! به ادامه ء مطلب حتما سر بزنيد . . . |
||
|
™
نوشته شده در دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 12:49 توسط َِِApAdAnA
|
|
||